شب های روشن فیودور داستایفسکی
ادبیات جهان

قدم زدن در خیابان‌های سن‌پطرزبورگ، آرامش مه‌آلود شب و شفقی از امید بر پیکره‌ای بی‌جان «شب های روشن؛ فیودور داستایوفسکی»

” و آیا این نقشی بود که سرنوشت برایش برگزیده بود

تنها لحظه ای در زندگی او

تا به قلب تو نزدیک باشد؟

یا اینکه طالعش از نخست این بود

تا بزید تنها دمی گذرا را

در همسایگی دل تو ”

مردی بی نام، سرگردان و متفکر در پیچاپیج ذهن – سن پطرزبورگ ۱۸۴۸

تابع افکار خویش و زندانی ایدئولوژی های ذهن است. “شب” اتفاقی مهم در زندگی اوست و چیزها مرحم و هم صحبت های او می شوند. ساختمان ها، خیابان ها، رودها و مردمانی که از کنار او می گذرند و در نگاه روزمره ی او تکرار می شوند و صحبتی به میان نمی آورند. انسانی تنها، اهل مطالعه، ساکن در میان یکی از طبقات ساختمان های دلگیر و سیاه شهر همراه با پیشخدمتی فرسوده و پیر. و ناستنکا؛ آتشی میان آرامش و سکوت، همهمه ای در امواج فکر، اندیشه، تنهایی و فردیت یک مرد.

شب های روشن؛ فیودور داستایوفسکی

شب های روشن؛ فیودور داستایوفسکی

علاقه یا عشق؛ هر کدام که باشد گاهی فراتر از هر مدنیت و شریعتی می روند و بر آفاق قله ها می روید. قانون ها را زیر پا می گذارد و پیچاپیچ ذهن را به شوخی می گیرد. معادله انسان با خودش می تواند تنها در نگاهی خدشه دار شود و از خود پرسد؛ آیا در این سال ها درست رفتار کرده ام؟ اصلا داوری اعمال مرا، چه چیز یا فردی عهده دار خواهد بود؟ و به ناچار به مَنشی اصلاح طلبانه می گریزد.

مردِ تنها و بی نام به دیدگاهی رادیکال روی می آورد. دیدگاهی که به سبک و نظر اریک اوون ماس معمار و نظریه پرداز آمریکایی چنین است: ” یک تعریف از دیدگاه رادیکال، این است که دیدگاه رادیکال، دیدگاهی است که فرضیه ی اصلی اش به روی این فرضیه باز است که فرضیه می تواند کاملا اشتباه باشد، این تصور که من فکر می کنم کاری که می کنم، درست است اما این احتمال هم هست که در اشتباه باشم. ”

شب های روشن؛ فیودور داستایوفسکی

شب های روشن؛ فیودور داستایوفسکی

شخصیت اصلی داستان بر فردیت خود استوار است و انزوای خویش را تابع خجل بودن خویش می داند. او در شبی از شب های روشن تابستانی در مسیر همیشگی اش به خانه با اتفاقی غیر همیشگی مواجه می شود. او با دختری تنها و مضطرب رو به رو می شود. ناستنکا. ناستنکا نام لکه ی سرخی است بر دشت پهناور و سفید پوش شده از برف مرد. اتفاقی پر رنگ که وحشینانه به دایره ی سکوت مرد ورود می کند. ناستنکای غمگین و تنها؛ آیا تو آن فرشته برهم زننده ی تمام عقایدی؟ آیا تو برای کمک دست درازی کردی و یا کمک دهنده ای؟ و هزاران سوال مبهم دیگر در مواجه با پرنده ای که چندی در لانه ی مرد سکنی گزیده است.

شب های روشن روایتی از آداب و ادب زندگی فردی است. نگاه کردن، انتخاب کردن، دوست داشتن، حس کردن، لذت بردن، لحظه بودن، دل نبستن، از دست دادن و پذیرفتن. روایتی است از لغزان زندگی از بینابین بودن انسایت و به زعم کارل مارکس: ” تمامی مناسبات ثابت و منجمد شده، همراه با زنجیره تعصبات و باورهای باستانی و قابل احترام آن‌ها از میان می‌روند و تمامی نسبت‌های نو پدید پیش از آنکه شکل پیدا کنند خصیصه‌ای باستانی به خود می‌گیرند. هرآنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود، هرآنچه مقدس است دنیوی می‌گردد و انسان‌ها در نهایت ناگزیر می‌شوند تا با شرایط واقعی زندگی و مناسبات خود با همنوعانشان، رو در رو شوند. ”

ناستنکا انسانی بینابینی است. او در میان همه سوالات ذهن آشفته و حیران است و آن طرف داستان نجیب زاده ای بی نام با قاطعیت انتخاب کرده است. ناستنکا یک خیانت کار نیست او بدون اجازه خویش مرتکب قتل می شود. اما قتل نه به معنای گرفتن جانی از جسم که به معنای کور کردن شمعی در باد و خاموش کردن کور سوی امید از انزوای فردی انسانی سیاه و تیره.

شب های روشن؛ فیودور داستایوفسکی

شب های روشن؛ فیودور داستایوفسکی

شب های روشن نوشته فیودور داستایفسکی به سال ۱۸۴۸ میلادی است. این روایت کوتاه از آثار اولیه این نویسنده ی فقید می باشد. که در شش بخش متحمل ماجرایی چند بعدی است. کتاب با جمله ای از دل نوشته ی مرد بی نام به پایان می رسد:

” خدای من، یک دقیقه ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست. “

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − 8 =

برو بالا