معرفی کتاب

معرفی کتاب: پاییز فصل آخر است «نسیم مرعشی»

دنبال تو می‌دویدم. روی سرامیک‌های سرد و سفید سالن. در آن سکوت ترسناکِ هزار‌ساله. هن‌و‌هنِ نفس‌هایم با هر گام بلندتر در گوشم تکرار می‌شد و گلویم را تلخ می‌کرد. بخش پروازهای خارجی آن‌طرف بود. امام نه، مهرآباد بود انگار. و سالن پروازش هی دورتر می‌شد. رسیدم به گیت. پشتت به من بود، اما شناختمت.

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید

نسیم مرعشی۱۳۶۲، تهران. نویسنده و فیلم‌‌نامه‌نویس. فارغ‌التحصیل رشته‌‌ی مهندسی مکانیک، نویسنده‌ای که پیش از این به ‌واسطه داستان کوتاه‌های جذاب و شاخص‌اش برای اهالی ادبیات شناخته شده است.

کسب رتبه‌‌ی اول «جایزه‌‌ی بیهقی» برای داستان «نخجیر» در سال ۱۳۹۲و رتبه‌‌ی اول نخستین دوره‌ی «جایزه‌ی داستان تهران» برای داستان «رود» در سال ۹۳، تأییدکننده مهارت خارق‌العاده او در نوشتن است. «پاییز فصل آخر سال است» اولین رمان نسیم مرعشی است. جایزه ادبی جلال آل‌احمد را مهم‌ترین جایزه ادبیات داستانی در کشور می‌دانند. یک جایزه دولتی که از سال ۱۳۸۷ هر سال با حضور وزیر ارشاد برگزار می‌شود و بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان متولی آن است.رمان او برگزیده هشتمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد درسال ۹۴ است.امسال در نمایشگاه کتاب این رمان به چاپ نهم رسید که جا دارد از همینجا به خانم مرعشی تبریک عرض کنم.

پاییز-فصل-آخر-است-کتاب-۲ (۷)

رمان پاییزفصل آخر است

رمان برش‌هایی است از زندگی سه دختر در آستانه ۳۰ سالگی. سه دختر به نام‌های «شبانه»، «روجا» و «لیلی» که زندگی آنها از روزهای دانشگاه به هم گره خورده است. هر سه شخصیت، نوع بیان و زبان و اسلوب و روش‌هایشان تا حدی به هم شبیه است. فقط مسیرهایشان از هم جدا شده و ماجراهایشان متفاوت است. شاید بهتر است بگویم زندگی شبیه به همی دارند که خود خیال می‌کنند زندگی متفاوتی است. رمان دو بخش با عنوان‌های «تابستان» و «پاییز» دارد. هر کدام از این دو بخش شامل سه فصل است که هر فصل از نگاه یکی از شخصیت‌های رمان روایت می‌شود. در بخش اول هر کدام از سه شخصیت چند ساعت از یک روز خاص را روایت می‌کنند و روایت آنها گاهی به هم برخورد می‌کند. بخش دوم سه ماه بعد اتفاق می‌افتد و در این فصل شخصیت‌ها سه روز متفاوت و غیرمتوالی را روایت می‌کنند، به طوری که روایت داستان به شکلی دایره‌ای درمی‌آید. رمان از آدم‌هایی می‌گوید که انتخاب‌ نمی‌کنند، بلکه به موقعیت‌هایی که آن‌ها را انتخاب می‌کند، تن می‌دهند؛ همان‌طور که برای لیلا انتخاب می‌شود که از همسرش میثاق ـ که قصد مهاجرت دارد ـ جدا شود. برای روجا که موفق به گرفتن ویزا نمی‌شود، ماندن انتخاب می‌شود که با ارسلان باشد؛ به دلیل این‌که راه دیگری برای بهتر زندگی کردن سراغ ندارد.هر فصل با راوی اول‌شخص روایت می‌شود. در بخش تابستان، سه راوی به روایت ساعت‌های مختلف یک شبانه‌روز می‌پردازند. هر یک از شخصیت‌ها در روایت خود، در تقاطع زمانی مشخصی به دو شخصیت دیگر برخورد می‌کنند و البته به لحاظ روایی، مستقل و خودبسنده نیز هست. این رمان اگر چه قهرمان واحدی ندارد، اما نارضایتی از وضعیتی که شخصیت‌های داستانی در آن قرار گرفته‌اند، موضوع واحد آن است؛ هرچند آن‌ها نمی‌توانند همه خواسته‌های خود را یک‌جا داشته باشند.پایان این رمان با اینکه یک پایان باز به حساب می‌آید برای من یک پایان تلخ و واقعی بود و در واقع محتمل‌ترین پایان برای نسلی بود که ازش صحبت شده بود.

پاییز-فصل-آخر-است-کتاب-۲ (۱)

بخشهایی از کتاب پاییر فصل آخر

این‌همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و من را آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم درنیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی‌گذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کله‌ی عروسک را کنده بودم. داشتم چشمش را از گردنش می‌آوردم بیرون. می‌خواستم بفهمم چرا وقتی می‌خوابانمش چشم‌هایش بسته می‌شود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار. من را نشاند روبه‌روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم‌های سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگی من را خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می‌شدم؟

پاییز-فصل-آخر-است-کتاب-۲ (۱)

دنبال تو می‌دویدم. روی سرامیک‌های سرد و سفید سالن. در آن سکوت ترسناکِ هزار‌ساله. هن‌و‌هنِ نفس‌هایم با هر گام بلندتر در گوشم تکرار می‌شد و گلویم را تلخ می‌کرد. بخش پروازهای خارجی آن‌طرف بود. امام نه، مهرآباد بود انگار. و سالن پروازش هی دورتر می‌شد. رسیدم به گیت. پشتت به من بود، اما شناختمت.

برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 + یازده =

برو بالا