داستان کوتاه

خلاصه داستان «من گنجشک نیستم» اثر مصطفی مستور

ابراهیم حال روحی خوبی ندارد، همراه با دانیال و نوری و چند نفر دیگر در یک آسایشگاه روانی هستند و روزگار می گذرانند و هر روز از مشکلا تو مرگ و حفره های زندگی و افکار و ذهن خود می گویند.
همسر ابراهیم افسانه بعد از بدنیا آوردن پیش از موعد کودکشان که جنینی بیش نبوده می میرد و ابراهیم با دستان خودش فرزندش را که توده ای سیاه رنگ بیشتر نبوده تقدیم گورکن می کند تا درون گودالی به نام قبر بگذارد.داستان آشنایی با افسانه، غم از دست دادن او و حکایت عشق ابراهیم و افسانه که اینچنین دستخوش مرگ می شود خواندنی است.

صفحه ابتدایی کتاب با این جمله از دانیال نازی که یکی از شخصیت های داستان است آغاز می شود

صفحه ابتدایی کتاب با این جمله از دانیال نازی که یکی از شخصیت های داستان است آغاز می شود

دانیال دوست ابراهیم است، او شعر می گوید و مدام سوالاتی می پرسد که همین ها را همه عامل مشکلات ذهنی او می دانند و در میانه ماجرا خودکشی می کند اما مسیر داستان همچنان هم قدم با اوست.
نام کتاب “من گنجشک نیستم” را وقتی درمی یابید که به صفحات انتهایی آن می رسید، وقتی ابراهیم با مردی چاق و مست در کافه همکلام می شود.
برای اولین بار بود که با نوشته ها و داستان های مصطفی مستور هم قدم می شدم و باید بگویم از ژانر تلخ و تیره لذت می برم.
این مجموعه داستان کوتاه را به افرادی که وقت کمی برای مطالعه دارند توصیه میکنم امیدوارم از مطالعه آن لذت ببرید.

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 3 =

برو بالا