کتاب و کتابخوانی

از مجنون به لیلی؛ نامه های عاشقانه بزرگان ادبیات ایران و جهان

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید

کتابی را باز می کنید چند ورق می زنید چشمتان به کاغذی کهنه و زرد شده بر می خورد با احتیاط تای کاغذ را باز می کنید که پاره نشود…
نامه ی یک نویسنده به معشوقه اش…
در گذشته که نامه های الکترونیکی و شبکه های اجتماعی وجود نداشت. انسان از طریق نامه ارتباطات خود را حفظ می کرد. از آنجایی که نویسندگان تبحر خاصی در جورچین لغات داشتند همیشه این نامه ها صدرنشین دلنوشته های خصوصی افراد بودند.

nima

دلنوشته نیما یوشیج به معشوقه اش عالیه

عالیه دختر میرزا جهانگیر صوراسرافیل که بعد از کشمکش های عاطفی در دل نیما یوشیج نشست و تا پایان عمر او را همراهی کرد.

به عالیه عزیزم
قلم در دست من مردد است. حواسم مغشوش است. چرا در این حوالی تاریک شب مرا صدا می زنند؟ از من چه می خواهند؟ هیچ! انقلاب مرموز قلب ناجور را
فرستادگان آسمانی بدون جواب رد می شوند.
خدا شاعرش را در زمین تنها می گذارد تا نیات تازه اش را دوباره بسنجد. او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه می دارد.
چرا شعله های قلب این قدر ممتد است؟ این آتش چرا خاکستر نمی شود؟ به من بگو انسان چرا دوست می دارد؟
نشانه ی خون آلودی که قضای آسمانی آن را به زمین نشانید و حوادث آن را دمی آسوده نگذاشت تا این که از اثر تیرها کهنه شد و تبدیل یافت.
آن نشانه، قلب من است که مشیت الهی آن را برای تجدید تعالیم زمینی رو به زمین پرتاب کرد ولی یک اقتدار مقدس آن را نگاه داشت. گمنام ماند، نگذاشت در انقلابات وسیع حیات به آتش و جنگ تسلیم شده خاموش شود. آن اقتدار اثر چند کلمه حرف و چند نگاه بود. بعد از آن فراموش کردم. دوباره در یک انقلاب غیر مریی و یک نواخت، ولی تازه و عجیب، قلب شاعر بین زمین و آسمان و فوق ادرک دیگران به خودش پرداخت.
اگر دوست داشته ام یا نه. باور کن عالیه، تو را دوست می دارم

۴۱۷۹۷۲_۹۰۱

نامه های شکسپیر بزرگ که نماد روابط عاشقانه داستانی است به همسرش آنا هوی

نامه های شکسپیر به همسرش شباهت زیادی به متن نمایش نامه های او دارد . هر چه باشد قلم یکیست و دل یکیست وحس یکیست.

«حس میکنم که در زندگی هیچ چیز را از دست نداده ام
بارها سپیده درخشان بامدادی را دیده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران مینگریست
گاه با لبهای زرین خود بر چمن های سر سبز بوسه میزد و گاه با جادوی آسمانی خویش آبهای خفته را به رنگ طلایی در می آورد.
بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند .مهر درخشان را وا داشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.
خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن کرد .اما افسوس.دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد»

نامه جک لندن به معشوقه اش آنا استرونسکی

آنای عزیزم

آیا من گفتم که می توان انسان ها را در گروه هایی طبقه بندی کرد؟ خب اگر من هم گفته باشم بگذار آن را اصلاح کنم. این گفته در مورد همه انسان ها صدق نمی کند. تو را از خاطر برده بودم برای تو نمی توانم جایگاهی در این طبقه بندی پیدا کنم. تو را نمی توانم درک کنم. ممکن است لاف بزنم که از هر ده نفر، در شرایط خاص. می توانم واکنش نه نفر را پیش بینی کنم یا اینکه از هر ده نفر از روی گفتارها و رفتارها تپش قلب نه نفر را تشخیص دهم. اما به دهمین نفر که می رسم ناامید می شوم. فهم واکنش و احساس او فراتر از توان من است. تو آن نفر دهم هستی.

آیا هرگز دو روح گنگ، ناهمگون تر از ما به هم پیوند خورده اند؟! البته شاید احساس کنیم نقاط مشترکی داریم. اغلب چنین احساسی داری و هنگامی که نقطه مشترکی با هم نداریم باز هم یکدیگر را می فهمیم و در عین حال زبان مشترکی نداریم. کلمات مناسب به ذهن ما نمی رسد و زبان ما نامعلوم است. خدا حتما به لال بازی ما می خندد…

shamlo

نامه های عاشقانه شاملو و آیدا

نقطه عطف زندگی شاملو دیدار با آیدین شاعر بود. او می گوید: هر چه می‌نویسم برای اوست و به خاطر او … من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده‌ بودم پیدا کردم.

آیدای من : این پرنده، در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است … بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چه گونه در تاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود
به من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم
به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده زندگی در این زندانی است که مال ما نیست ، که خانه ی ما نیست ، که شایسته ی ما نیست . به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرونده ی عشق ما را در آن آواز خواهد خواند
نامه های شکسپیر بزرگ که نماد روابط عاشقانه داستانی است به همسرش آنا هوی
نامه های شکسپیر به همسرش شباهت زیادی به متن نمایش نامه های او دارد . هر چه باشد قلم یکیست و دل یکیست وحس یکیست.
«حس میکنم که در زندگی هیچ چیز را از دست نداده ام
بارها سپیده درخشان بامدادی را دیده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران مینگریست
گاه با لبهای زرین خود بر چمن های سر سبز بوسه میزد و گاه با جادوی آسمانی خویش آبهای خفته را به رنگ طلایی در می آورد.
بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند .مهر درخشان را وا داشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.
خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن کرد .اما افسوس.دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد»

نامه عاشقانه ولتر به معشوقه اش که در زندان آن را نوشت

ولتر نویسنده فرانسوی در سفرش به هلند دلباخته المپ دونور دختری از طبقه بسیار پایین جامعه ؛ شد . خانواده المپ که با این وصلت کاملا مخالف بودند برای جدا کردن آن دو دلداده ولتر را به زندان انداختند وولتر بعد از مدت کوتاهی از پنجره زندان فرار کرد .

به نام پادشاه مرا در اینجا زندانی کرده اند. می توانند جانم را بگیرند ولی عشقم به تو را هرگز . آری عشق زیبای من امشب تو را خواهم دید حتی اگر گردنم را به تیغ جلاد بسپارم. به خاطر خدا دیگر با این حالت غمزده دیگر برایم نامه ننویس. باید زنده بمانی و احتیاط کنی. مواظب مادرت که بدترین دشمنت است باش. چه می گویم؟ مواظب همه کس باش، به هیچ کس اعتماد نکن، آماده سفر باش. به محض پیدا شدن ماه درآسمان، هتل را به صورت ناشناس ترک می کنم. درشکه ای می گیرم و چون باد به سمت شونینگن خواهیم رفت. با خودم کاغذ و جوهر می آورم.نامه هایمان را در آنجا می نویسیم.
اگر مرا دوست داری دوباره به خودت قوت قلب بده و تمام نیرو و حضور ذهن خود را به کار بگیر. مواظب باش مادرت متوجه نشود. همه عکس ها را با خودت بیاور و مطمئن باش که ترس از بدترین شکنجه ها هم مانع خدمتگذاری من به تو نمی شود. نه، هیچ چیز قادر نیست مرا از تو جدا سازد. عشق ما عشقی پاک است و تا عمر داریم دوام خواهد داشت. بدرود، حاضرم به خاطر تو هر کاری انجام دهم. لیاقت تو بیش از اینهاست. خداحافظ دلبند عزیزم

hougo

ویکتور هوگو و معشوقه پر ماجرا : آدل فوشه

ویکتور هوگو از شانزده سالگی دلبسته آدل فوشه شد و در نوزده سالگی موفق به ازدواج با او شد . مادر ویکتور که می ترسید این دو نفر برای زندگی باهم مناسب نباشند در روابط آنها اختلال ایجاد می کرد و مانع از دیدار آنها می شد ولی ویکتور و آدل معمولا به طور پنهانی در زیر درخت بلوط منزل ویکتور یکدیگر را ملاقات می کردند و طی دوسال با دویست نامه ای که بین یکدیگر رد وبدل کردند توانستند ازدواج کنند و صاحب ۵ فرزند شوند . نکته قابل توجه این است که ویکتور به قدری به ازدواج با آدل اطمینان خاطر داشت که درانتهای اولین نامه اش خودرا (( همسرت )) به آدل معرفی کرد.

«نمی دانی که آن روز که خانواده مان از عشق ما آگاه گشتند و قرار شد که دیگر من تو یکدیگر را نبینیم و با هم سخنی نگوییم ، چقدر آشفته و پریشان شدم . بی درنگ به اتاق خویش رفتم و در تنهایی به تلخی گریستم ، ابتدا می خواستم به آغوش مرگ پناه ببرم ، ولی زود چهره زیبایت پیش چشمانم آمد ، و دانستم که باید برای عشق تو زنده باشم . آنگاه بر تیره روزی خویش اشک ها ریختم . زیرا آن بی تو و دور از زندگانیم از مرگ تلخ تر بود ، از آنروز هر جا می روم ، هر کار می کنم و به هر چه می نگرم ، روی تو را پیش چشمم می بینم ، و یک دم فراموشت نمی توانم کرد . امیدوارم آنچه که در این نامه می خوانی سبب اندوه و آزردگی ات نشود .
خیلی شادمان می شوم اگر تو هم آنچه در دل داری بی پرده برای من بنویسی . امروز صبح و عصر تو را دیدم . باید هم دیده باشم زیرا امروز که یکسال از اقرار عشق من و تو به هم می گذرد نمی بایست بدون شادکامی سپری گردد »

forogh

اولین تپش های عاشقانه قلب فروغ

فروغ از دوران نامزدی برای پرویز شاپور نامه می نوشت. نامه های این دو نفر به سه دوران مربوط می شود. نامه های دوران نامزدی دوران زندگی مشترک دوران جدایی. که کتاب این نامه ها نیز چاپ شده است. بانام اولین تپش های عاشقانه قلبم.

«اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام، چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست، و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید. من اگر تلاش کنم از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر جالب است. نه. من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامی وجود ندارد. من می خواهم زندگیم بگذرد. من زندگی می کنم برای اینکه زودتر این بار را به مقصد برسانم، نه برای آنکه زندگی را دوست دارم. امشب خیلی دیوانه هستم. مدت زیادی گریه کردم. نمی دانم چرا فقط یادم هست گریه کردم، و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم. تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند»

برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × 4 =

برو بالا