من می خندم !

سکانس اول : میدان شهرداری ساعت ۱۱:۰۵ یک مامور شهرداری به سرعت داره حرکت میکنه و از بساط هر کدوم از دستفروش های کنار خیابون یه مقدار رو میزنه زیر بقلش و تندی میره سراغ یکی دیگه ! زیر لب خنده نا جوری زیر لب داره !
سکانس دوم : کنار بام ساوه ساعت ۱۲ یک اتومبیل میاد و یه خانم و آقا (بهتر بگم یه دختر و پسر) رو پیاده می کنه و میره ! اون دو تا کنار هم خندون از سراشیبی بالا میرن … همینطور که بالاتر میرن صداشون هم کمتر به گوش میرسه تا اینکه دیده نمی شن ! از کنار سمندی که خیلی دورتر پارکه صدای جیق یک خانم میاد داد میزنه : “نه، نمیام ! مرتیکه ! ایکبیری ! بیشعور ! باورم نمی شد !” یه خورده که نزدیکتر میشن متوجه این میشم که دخترک سن کمی هم داره ! همه از دور و نزدیک دارن نگاهشون می کنن ! “باورم نمی شد انقدر شهوتی باشی ! رو من چه حسابی کردی ! من مثل خراب ها نیستم ! ” پسر داد میزنه:” من آبرو دارم سوار شو ” با ماشین دنبال دختر میاد و مدام می پیچه جلوی راهش، دختر صورتش سرخ شده و داد میزنه و اونو از سر خودش باز میکنه . پسر با پیرجامه و دمپایی از ماشین میاد بیرون و جلوی تعداد کمی از مردم که اونجا بودن و کم کم داشتن نزدیکتر می شدن دختر رو به زور به سمت ماشین می کشونه اما دختر سوار نمی شه و در حالی که روسریش داره رو زمین میوفته خودشو از پسر دور میکنه داد میزنه “تو غلط می کنی ! ” پسر داد میزنه : “زن به حرفم گوش کن !” رو به مردم می کنه “زنمه هر کاری بخوام می کنم ” ۲۰ یا ۲۲ سال بیشتر نداره ! در آخر که نمی تونه دختر و سوار کنه داد می زنه تکلیفتو با پدرت روشن می کنم ! دختر با عصبانیت بلند جواب میده “هر کاری می خوای بکن” پسر سوار ماشین میشه و با سرعت محل رو ترک می کنه !
دختر بعد از اینکه ظاهرش رو مرتب می کنه کم کم دور میشه و مدام ماشین هایی که رد میشن براش بوق می زنن و می خوان تا یه جایی برسوننش !

سکانس سوم: از کنار دانشکاه آزاد رد می شم ساعت ۱۲:۴۰ دو تا خانم با چهره هایی آرایش شده که سنشون رو ۵ ۶ سال بزرکتر نشون میده عقب یک ماشین خیلی شیک که شیشه هاش هم دودیه دارن به دو تا پسر جوون که تمام صورتشون رو عینک آفتابی گرفته. آنچنان نگاه می کنن که انگار هیچ کجا و هیچ چیز وجود خارجی نداره وهمه هم مثل اونها محو تماشای آقایون هستن !

سکانس چهارم : سر سفره نهار ساعت ۲ تا خبرساعت ۲ تصاویرآقای … روی تلویزیون نشون می ده همه با هم یک درخواست داریم و اونم خاموش شدن تلویزیون ! یه هو حرف از حاج رسول میره ! من می پرسم حاج رسول کیه ! :”پسر همسایه چند وقت پیش رفته مکه ، مامان باباش صداش می کنن حاج رسول” ! و من می خندم ! و می خندم ! و می خندم !

  • آذر ۸م, ۱۳۸۸ در ۲۰:۱۴ | #1

    سر سفره میخوردی بهتر نبود بخندی؟

  • آذر ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۴:۲۹ | #2

    سلام
    دوست دارم آدرس وبلاگتو بدم به حاج رسول :)

  • دی ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۰۳:۱۹ | #3

    سلام.مثل همیشه زیبا می نویسی.دلم برای متونت تنگ شده بود و نمیدونستم دوباره شروع کردی.
    روز به روز در خونه ی گرم و صمیمیت و در کنار یه فرشته واقعی موفق تر و شاد تر باشی.

نظر شما چیست ؟

XHTML: شما می توانید از این برچسب ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>