قبل از طلوع خورشید عاشقانه ای از ریچارد لینکلیتر
سینما

بررسی فیلم «قبل از طلوع خورشید»؛ عاشقانه ای از ریچارد لینکلیتر

“من معتقدم اگر بخواهد نوعی خدا وجود داشته باشد، اون توی هیچ کدام از ما نیست. نه من و نه تو بلکه تو این فاصله کم و حس عشق بینمان هست.”

“من معتقدم اگر بخواهد نوعی خدا وجود داشته باشد، اون توی هیچ کدام از ما نیست. نه من و نه تو بلکه تو این فاصله کم و حس عشق بینمان هست.”

قبل از طلوع خورشید – ریچارد لینکلیتر – ۱۹۹۵

قبل از طلوع خورشید عاشقانه ای از ریچارد لینکلیتر

قبل از طلوع اولین قسمت از سه گانه معروف ریچارد لینکلیتر است که داستان کنشی چند ساعته بین دختر و پسری را روایت می کند که به طور اتفاقی در قطاری همدیگر را ملاقات می کنند. هر دو دارای تصوراتی تند و آتشین و بعضا نا امیدانه نسبت به دنیا و احوالاتش هستند.

“تصادف، اتفاق، برخورد و اقبال” این ها واژه هایی است که امروزه مدام با آن ها رو به رو می شویم، بدون آنکه خود متوجه شانس کمِ رخ دادن آن ها باشیم. تقدیر، چه کَس و چه چیزی را برایمان رقم خواهد زد؟ کجای دنیا و در کدامین احوال روحی؟ وقتی روحت تا آستانه فروپاشی می رود، وقتی درب های جهنم از درون باز می شوند، اتفاق و تقدیر چقدر امکان دارد سر بزنگاه به کمک برسد؟

قبل از طلوع فیلمی است از جنس اتفاق در دنیایی آشنا ولی خارج از مرزهای مادی. قبل از طلوع همان قدر حقیقی و همان قدر رویائیست که ما زندگی می کنیم. جیمز با بازی اتان هاک و سلین با بازی جودی دلفی، پسر و دختری آمریکایی و فرانسوی هستند که در جایی در کشور اتریش در قطار توسط یک اتفاق با یکدیگر روبه رو می شوند و این آغاز یک گفتگوی طولانی و پر ماجراست. این ملموس ترین نکته در زندگی آدمیان است؛ حوادث پی در پی نتایج زنجیره ای پشت به پشت همی را در پی خواهد داشت.

 

پس از گفتگوی جذاب اولیه آن دو که جرقه اصلی را می زند، قطار به ایستگاه دلهره می رسد. جایی که جیمز با ایده ای به قول خودش دیوانه وار از دختر می خواهد که تا زمان پروازش با او در وین پیاده شود. انتخابی که اگر جیمز آن را نمی کرد چیزی جز پشیمانی تا آخر عمر برایش در پی نداشت. این حس انتخاب آنقدر عمیق و آشناست که همگان روزی تجربه اش کرده ایم. ای کاشی که بعضا کل زندگیمان را در آن لحظه متوقف می کند. گویی که بقیه عمر را صرف راه های نرفته آن زمان نشخوار می کنیم.

به وین بر میگردیم؛ جایی که سلین و جیمز همراه و هم مسیر می شوند. شهری باشکوه که در خواب زمستانی رفته است. آن ها آرام آرام شروع به شناخت یکدیگر می کنند تا جایی که نقطه عطفی در فروشگاه موسیقی اتفاق می افتد جایی که هر دو در اتاق موسیقی و هنگام گوش سپردن به آواها و ریتم های آن، در ذهن خود به این فکر می کردند که ” آه تقدیر عزیزم ممنون؛ ممنون سرنوشت. این اتاق تنگ هم اکنون برایمان امن ترین و بی نهایت ترین مکان دنیاست. ای کاش که ساعت ها همگی خراب شوند!!!

 

وقتی در مورد هنرها صحبت می شود، بعضی گونه ها خود را محدود به مکان و زمان نمی کنند، انگار تازگی و شاهکار بودنشان به جادویی می ماند که به دریایی بیکران متصل است و تا بی نهایت مخاطبان را سیراب می کند و سحرش تا نهایت می رود. قبل از طلوع نیز از همین گونه هنر ها در سینماست، آنقدر ساده و جادویی که گویی همگان زمانی تجربه اش کرده اند چه در خیالشان و چه در واقعیت.

وقتی فیلم به انتها می رسد سکانسی غم انگیزی را نظاره گر خواهیم بود که در ردیف به یادماندنی ترین پایان بندی های سینماست. سکانسی تأثیر گذار که سراسر فیلم انتظار آن را می کشیدیم و مدام در ذهن آن را انکار می کردیم. به راستی عشق دردآور، متحول کننده و بی رحم است و غیر از آن چیز دیگری نمی توان تصور داشت. آیا این راهی نیست ک خودمان انتخاب می کنیم؟ هرچند سختیش بی نهایت است و ملالت بار، اما شاید تنها ریسمان های اتصالمان به این دنیای فراموش شده باشد.

عشق یعنی رنج بردن یکی و کسل شدن دیگری

برگرفته از رمان قهرمانان و گورها از ارنستو ساباتو

قبل از طلوع خورشید

قبل از طلوع خورشید

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 + یک =

برو بالا