بزرگراه گمشده فیلمی از دیوید لینچ محصول 1997
سینما

«بزرگراه گمشده» فیلمی از دیوید لینچ (Lost Highway 1997)؛ “قدم زدن در هزارتویی خیالی-واقعی”

“بزرگراه گمشده” عنوان فیلمی است به کارگردانی “دیوید لینچ” و نویسندگی مشترک وی با “بری گیفورد”.  “بزرگراه گمشده” را می توان در ژانر های معمایی، نئونوآر و حتی ترسناک تقسیم بندی کرد. در عالم سینما نام “دیوید لینج” نامی پر‌آوازه است. نامی که با اسرار آمیز بودن پیوندی عمیق دارد. سخت گیری ها و نوع نگاه خاص “لینچ” به سینما، آثار وی را تا به امروز محدود و خاص کرده است. سینمای “لینچ” سینمای متداول هالیوود و حتی فیلم سازان عام اروپایی نیست. حتی نمی توان آثار وی را هم‌تراز با دیگر رادیکالیسم های سینما در یک ترازو مقایسه کرد. لینچ اعتقادی به نگاه سنتی مخاطب و فیلم سازان به سینما ندارد. در حقیقت آن را به چالش می کشد. چالشی که فیلم سازان و سینماگران دنیا را گاها به عروسک های متحرکی بدل می کند که فهم سینمایشان هم اندازه فیلم هایشان تاریخ مصرف دارد.

“بزرگراه گمشده” هشتمین ساخته بلند “لینچ” اما، واکاوی عمیقی در آثار خودش به شمار می آید. اثر سورئالی که مدت ها بر روی آن کار شده است. اثری متناقضی که در بیست سال گذر از زمان اکرانش کماکان متناقض می‌نماید. “بزرگراه گمشده” داستان نمی‌گوید. مبانی استوار بر آن هم ابدا بر مبنای داستان سرایی ریخته نشده است. در عوض فیلم از مخاطب انرژی می‌گیرد. انرژِی گاها طاقت فرسا. فیلم چندین بخش دارد. با نمایی پر از تزلزل آغاز می‌شود. نمایی از صورت موزیسینی به نام “فِرِد مدیسون ( بیل پلمن)”. نمایی که اولین ضربه را به ذهنمان  وارد می‌کند. تردیدی معماگونه که خبری از یک راز می‌دهد.

رازی که “فِرِد” میل به شناختش دارد. رازی که در درون همسرش “رِنِه مدیسون( پاتریشا آرکت)” حس می کند ولی ماهیت آن را در نمی‌یابد. رنگ بندی خاکستری که لینچ به این نیمه از فیلم تزریق می‌کند، موسیقیِ عجیبی که گه گاه از بی صدایی بلند فریاد می‌زند و راهرو هایی که همیشه تاریک هستند. تاریکی که به راه می‌ماند. راهی میان قلمرو فانتزی و واقعیت. این تردید و راز به شکل مرد اسرار آمیزی بر فِرِد ظهور پیدا می‌کند و به “سوپراگویی” برای فِرِد تبدیل می شود. “سوپراگو” عاملی درونی است که از درون بر سوژه نظارت می‌کند. زیگموند فروید در سخنرانی که در مورد آنالیز روان در سال ۱۹۳۳ انجام داد، همانند دیوید لینچ در “بزرگراه گمشده”، درونی کردن بعد را زمانمند می‌داند. که به لحاظ ساختاری نیازی نیست آن را آشکار کند. به محض ورود سوژه به نظم اجتماعی و رویارویی با قانون به منزله  قید و بند بیرونی، همواره شریک درونی شده ای برای قانون بیرونی وجود دارد که آن را سوپراگو می‌نامیم.

بزرگراه گمشده فیلمی از دیوید لینچ محصول 1997

بزرگراه گمشده فیلمی از دیوید لینچ محصول ۱۹۹۷

هنگامی که فِرد سقوط می‌کند لینچ با استحاله ای فانتزی فِرِد را به پیتر تبدیل می کند. اینبار فضایی وهم گون و سرشار از رازی وجود ندارد. فیلم فضای رئال به خود می گیرد اما کماکان سوپراگو وجود دارد ولی با صبر ظاهر می‌شود. پیتر هم درگیر راز می شود و بر خلاف  فِرِد به آن پی می برد. فِرِد خود را در روان، وارد فانتزی می‌کند و میل به کشف رازش را با وجود پیتر جلو می‌برد و آن شکل که می خواهد به جواب می رسد و دوباره از بیتر به فِرِد باز می‌گردد.

“بزرگراه گمشده” در پایان به خودش باز می گردد.  آغازش را به پایان می‌دوزد و پایانش را از دری نامعلوم دوباره در پس آغازش قرار می دهد. گویی این چرخه را مدام تکرار می کند.  بزرگراه گمشده ای که دور خودش می‌چرخد. اهمیت ابژه را دست نیافتنی می‌نمایاند. ابژه ای که فِرِد در درون رِنِی و پیتر در درون آلیس می جویند، ولی دست نمی یابند. پیدایش نمی کنند. با نابودی هم ارضا نمی‌گردند و باز این چرخه تکرار می‌گردد. تعلیقی است که مدام میان واقعیت و دنیای فانتزی حرکت می کند. آن قدر این کار را تکرار می‌کند. آنقدر در سکانس های پیچیده اش به هم تنیده می گردد که شک را خلق می‌کند. از ابتدا شک را جزئی از فیلم بیان می‌دارد. هر لحظه از فیلم می‌تواند در خیال و یا واقعیت باشد. شاید تصوری در ذهنِ کاراکتری باشد.

در نهایت؛ “بزرگراه گمشده” یک اثر سورئالیستی است که  مباحث روانشناختی را مورد تحلیل و وا‌کاوی قرار می‌دهد. ار درون به بیرون می آید و دوباره به درون باز می‌گردد. پریشانی است که از یک بَزر آغاز می‌شود و نتایج بی بازگشتی پدید می‌آورد. “بزرگراه گمشده” همواره برای سخن گفتن مطلبی دارد. مطلبی به اندازه درک مخاطبش. می‌خواهد در نظر هرزنامه ای تلقی شود یا تا پس اندیشه های فروید فرو رود. به هیچ تفسیر شود یا انسان مدرن را نشانه رود. همه و همه حرف است. حرف هایی که پس از بیست سال باز هم می توان از “بزرگراه گمشده” بیرون کشید. فیلمی که آن قدر ضد و نقیض در درون می نماید که حتی منتقدین را هم به چند پاره تقسیم کرد. عده ای تا مرز شاهکار و عده ای فرو مایه خواندنش. و یک مسئله امری حتمی است. فیلمِ “بزرگراه گمشده” برای دیدن است. نه یکبار بلکه بارها. فیلمی برای خواندن است. فیلمی که در پایانش حرف هایی برای گفتن دارد.

“تاد مک گوان” در مقاله ای اشاره می‌دارد که در نزد هگل، هنر و فلسفه هر دو رسالت مشخص سیاسی دارند. آن ها سوژه ها را به قبول نظم موجود وا می‌دارند. به رغم این بر داشت، رسالت فوق اساسا رادیکال است نه محافظه کارانه. “بزرگراه گمشده” نیز به همین سو حرکت می‌کند. استحاله ای از خیال و واقعیت. پوچی و معنا، نقد فانتزی و مسائل روحی روانی. رادیکالیسمی در پوششِ محافظه کارانه. مانیفیستی گیج کننده. قدم زدن در هزارتویی خیالی-واقعی.

بزرگراه گمشده فیلمی از دیوید لینچ محصول 1997

بزرگراه گمشده فیلمی از دیوید لینچ محصول ۱۹۹۷

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 − 4 =

برو بالا