آنا گاوالدا متولد ۱۹۷۰
ادبیات

«دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» آناگاوالدا؛ “سخن گفتن به آرامی از واقعیات تلخ و ناخوشایند. “

” این بار هم دست برنداشتم، پیش از پیاده شدن از پله‎های واگن و سوار شدن به مترو، نگاه دورانی دیگری به اطراف انداختم ببینم شاید کسی باشد… گویی در هر پله چمدان سنگین تر می‎شود.
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد… به هر حال چندان پیچیده نیست.”

” این بار هم دست برنداشتم، پیش از پیاده شدن از پله‎های واگن و سوار شدن به مترو، نگاه دورانی دیگری به اطراف انداختم ببینم شاید کسی باشد… گویی در هر پله چمدان سنگین تر می‎شود.
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد… به هر حال چندان پیچیده نیست.” “دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد” عنوان مجموعه داستانِ کوتاه “ آنا‎ گاوالدا” است.

عنوان این کتاب از خطی در داستان “مرخصی” ششمین داستان این مجموعه گرفته شده است. شخصیت اصلی داستان سربازی است که به مرخصی آمده است. او به ایستگاه قطار نگاه می اندازد و دوست دارد کسی جایی منتظرش باشد. ولی در حقیقت در تمامی این داستان‎ها راوی که اغلب شخصیت اصلی می باشد دوست دارد که کسی جایی منتظرش باشد. و درونمایه ی این داستان‎‎ها انتظار است.

این مجموعه دوازده داستان کوتاه دارد. داستان هایی با عنوان های “در حال و هوای سَن ژِرمن”، “سقط جنین”، “این مرد و زن”، “اُپل‎تاچ” و هشت داستان دیگر.

درونمایه ی تمامی این داستان ها عشق است و انتظار. آدم های این داستان آدم های تنهایی هستند. آنها برای رنگ زدن به زندگی، یافتن و شناخت خود، فرار از ملال زندگی روزمره دنبال عشق هستند. این عشق که خود گاهی درد و تنهایی را برای این آدم ها همراه می آورد. داستان‎های این مجموعه بجز داستان ” آمبِر” که شخصیت اصلی داستان خواننده‎ی مشهوری است، همه در مورد زندگی روزمره و انسان ها عادی جامعه است.

انسان هایی که هر چند در این داستان‎ها پاریسی هستند اما می توانند متعلق به هر جایی در دنیا باشند. عادی بودن شان و زندگیشان، جهانشمول و ابدی و ازلی بودن مفهوم عشق باعث همذات پنداری و باور‎پذیری داستان‎های این مجموعه شده است. داستان‎ها تلخ و گزنده‎اند و گاه خالی از هر امیدی. آن ها بسیار تنها تصویر شده‎اند و با وجود هیاهوی دور و برشان بسیار غریب افتاده‎اند، جوانیشان از دست رفته‎است و راه بازگشتی نیست. و با وجود اینکه به دنبال عشق به عنوان راهی برای رهایی می گردند اما حتی با یافتن آن هم احساس آرامش نمی‎کنند. بلکه بیشتر احساس پشیمانی، تنهایی و حماقت می کنند.

” مساله این نیست که من تازه به دوران رسیده و خودبگیر هستم یا چیزی شبیه به این، نه مشکل این جاست که این آدم ها هیچ مایه‎ی درونی ندارند.
نمی‎خواهم از نداشتن حساسیت روح و جان چیزی بگویم که شبیه دشنام می‎شود، از وزن کردن چیزی سخن می‎گویم.
در آن‎ها چیزی نیست که بتوان به آن بگویی مایه‎ی درونی. مانند اشباح می توانی دستت را از میان بدنشان بگذرانی و جز خلا هیچ نیابی، طبل‎های توخالی که فقط سروصدا دارند.”

از یک نویسنده ی زن انتظار می رود که داستان های زنانه بنویسد. بدیهی است چون دنیای زنان و پیچیدگی های روح زنان را بیشتر می شناسد. در داستان های “آناگاوالدا” نیز به همین صورت است. راوی اغلب داستان های این مجموعه زنان هستند. با اینکه در داستان ” آمبر” که راوی مرد است و یا در داستان ” این مرد و زن” که راوی دانای کل است، با این حال ماجراها حول محور زنان و دنیای آنان است. در نتیجه می‎توان تمامی داستان های این مجموعه را داستان های تماما زنانه دانست.

روایت های ” آنا گاوالدا” در این مجموعه خالی از جزئیات است. شیوه ی روایت و سبک او گاه فرمی شبیه حکایت را به ذهن متبادر می کند. و شمایی کلی در بازه‎ی زمانیِ طولانی از زندگی شخصیت ها را به ما می‎نمایاند. و هرچند با تکرار آن در تمامی این مجموعه می‎توان گفت که این به نوعی سبک “گاوالدا” است، اما از طرفی دیگر خواننده را کمتر درگیر می کند و کشش کمتری را برای او به جهت عمیق شدن در داستان سبب می‎شود. اما او خود به آن آگاه است و با هوشمندی در اولین داستان این مجموعه با عنوان ” در حال و هوای سن ژرمن” آن را برای ما بیان می کند.

“قهوه ها، صورت حساب، انعام، پالتوهایمان، این ها هم جزو جزئیات داستان است، بسیار جزئی. جزئیاتی که گرفتارمان می‎کند.”

داستانِ “سرانجام” که آخرین داستان از این مجموعه است، داستان زنی است که تلاش می‎کند بنویسد. شوهرش او را مارگریت صدا می‎زند چون نام دو نویسنده‎ی پرآوازه‎ی زن فرانسوی مارگریت بوده است. “سرانجام” پایان داستان های این مجموعه است و به نوعی داستان نوشتن تمام یازده داستان قبلی. و شاید بتوان گفت پشت صحنه ی نوشتن. نوشتن داستان هایی چون این مجموعه.

در” سرانجام” تمام مضامین روایات قبلی وجود دارد. تنهایی، دورافتادگی، سرخوردگی، تلاش و دست و پا زدن برای خلاصی از زندگی کسالت بار روزمره، همه و همه در این داستان به چشم می آید. گویی نویسنده در پایان این مجموعه نوعی اعتراف عرضه می کند. از خود که گرفتار تمام این مضامین است و از خود او دور نیست. و از زبان مارگریت اعتراف می کند:
– نوشته های شما درباره ی چیست؟
– درباره ی همه چیز
– عجب
– اما بیش از همه درباره ی عشق است
– عجب

” آنا گاوالدا” نویسنده ای نام آشنا در ایران است. و از او آثار دیگری نیز به فارسی ترجمه شده است. آثاری از جمله ” گریز دلپذیر”، ” من او را دوست داشتم” ، ” بیلی” . این نویسنده ی فرانسوی زبان در ۱۹۷۰ از پدر و مادری پاریسی در محله ی بولوین پاریس به دنیا آمد و اکنون نیز در پاریس زندگی می کند. و درباره ی نویسندگی اش می گوید:

“فکر کنم راهی وجود داشته باشد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت، به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادیِ بازار روزمره گی همین است.”

آنا گاوالدا متولد ۱۹۷۰

آنا گاوالدا متولد ۱۹۷۰

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده − دو =

برو بالا