مرگ در ونیز
ادبیات جهان

مرگ در ونیز، توماس مان؛ سمفونی ای از نمادها و کنایه ها

توماس مان؛ فعال حقوق بشر، نویسنده و منتقد اجتماعی به سال ۱۸۷۵ – ۱۹۵۵

منتقدی که زندگی را از دریچه ی مطلق فلسفه می بیند و عبور می دهد با ادبیات در می آمیزد و از تیغ تیز خود محتوایی مکتوب ارائه می کند. بودنبروک ها ۱۹۰۱، کوه جادو ۱۹۲۴، گناهکار مقدس ۱۹۵۱، قوی سیاه ۱۹۵۴ و … بخشی از آثار و تفکرات این دانشمند آلمانی بوده است. همچنین او در سال ۱۹۲۹ موفق به دریافت جایزه نوبل ادبیات شد. به عقیده نگارنده، برای کشف و پیدایش تار و پود شفافیت هر آثاری بایستی به امواج و فرکانس های ذهنی مولف نزدیک شد و پروژه فکری ایشان را زیر ذره بین تحلیلی گذاشت. در این صورت است که با سیر و تحولات ادبیات مولف آشنا و یا همسو می شویم.

توماس مان از پدری بازرگان و مادری پرتغالی-آلمانی است. او در دانشگاه مونیخ و در رشته های تاریخ، ادبیات و اقتصاد سیاسی تحصیل و مقالات متعددی را منتشر کرده است. نوشته های او که سراسر آمیخته با پروژه ها و دغدغه های فکری او هستند که در تنگنای هنر، فلسفه و حقیقتی انکار ناپذیر و سمج به نام زندگی است.

مرگ در ونیز؛ سمفونی ای از نمادها و کنایه ها

شاید تمام زندگی، یک لحظه ی ایستادن و فکر کردن به تمام آنچه که “من” را تشکیل می دهد باشد. شاید زندگی یعنی تامل درباره چیزها، درباره پدیده ها، شدن ها و نشدن ها و هنجارهایی است که در طول این مسیر پیموده ایم. اما تامل و اندیشیدن به چه؟ شاید تمام هدف و رسالت از حضور فقط فکر کردن به همین صحنه ی معنا باشد و بس.

مرگ در ونیز

مرگ در ونیز

آلن دوباتن در بخشی از کتاب در باب مشاهده و ادراک یادآور می شود؛ “افکار بزرگ گاهی نیازمند چشم اندازهای وسیع اند، و افکار جدید محتاج مکان های جدید.”

سفر؛ نمادی از آغاز؛ شروع مکانی جدید و معنای جدیدتر. خروج از اتمسفری درهم پیچیده و سخت و ورود به فضای تازه ی مبهم و کشف نشده ی دیگر. گوستاو فن آشنباخ، استاد دانشگاهی که بازگشت توانایی خویش را در حرکت، انتقال و جابه جایی می بیند. رفتن به سویی دیگر، سفر او حرکتی است از زمینی سخت و صامت به محلی مواج و متحرک. سفر او گذر از مرز واقعیت به سوی خیال است. شعرگونگی درام ذهن و صلابت و سکونِ زخمتِ حقیقت. مرزی اصیل به صراحتِ آب و خشکی.

او پس از مهاجرت با اتفاقی مبهم و پیش بینی نشده رو به رو می شود و تمام معادلات روانی او را برهم می ریزد. در قلمرو خویش با جوانی لهستانی مواجه می شود که به همراه خانواده اش به ونیز آمده است. استاد دانشگاه که در جستجوی فضایی برای بازگشت به خود بود وارد دیالکتیک همجنس گرایانه ای می شود که تماما جسم و جان او را تحت تاثیر قرار می دهد.

پسرک لهستانی ثانیه به ثانیه بیشتر به زندگی آشنباخ اضافه می شود. حضور او، آرام آرام حفره های بصری و ذهنی او را پر می کند. او به جان استاد دانشگاهی می ریزد که حال ناتوان تر، درمانده تر و افسرده تر شده است.

خسته ام بی رمق

ای لاله ی صحرا

نشکفته ای چرا….

گوستاو فن آشنباخ بی توجه به زمان و موقعیت موجود لحظاتش را مدیون نظاره کردن این معشوق جوان می شود. بیماری در ادبیات توماس مان حقیقتی حقیر به شمار می رود و به سخره گرفته می شود. با شیوع بیماری وبا در ونیز خدشه ای در روال توجه و تمرکز او نسبت به پسر جوان وارد نمی کند و وجود خویش را انعکاسی از حضور او می بیند.

به عقیده نگارنده این اثر به معدنی از ایهام و نشانه می ماند که اکتشاف آن بی پایان و بی زمان است. و همچنین با خوانش روایت توماس مان از داستانِ این استاد دانشگاه ممکن است در ذهن سوالات زیاد و متوالی ای پرورش یابند؛

آیا گوستاو فن آشنباخ میلی زمینی و هوسی زیسته را بازتاب است و یا دریچه ای از علاقه و کشف واقعی و تجربه ای رویاگونه را پاسخ می دهد؟

آیا هدف توماس مان برای استفاده از دو شخصیت هم جنس نمایش عرفان در ایهام عشق بوده است و یا نمایش یک درماندگی از قشر تحصیل کرده؟

مرگ در ونیز

مرگ در ونیز – توماس مان – ۱۹۱۲

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × یک =

برو بالا